تبليغاتX
نجواهای عاشقانه من

نجواهای عاشقانه من

از تو بی خبرم

 

تو بهونه هر عاشق واسه زنده موندنی

 

 

گاهی به یاد تو می افتم ، حیرت می کنم که : روزگاری دراز ، آن طور دوست داشتمت که خود را .
گاهی گفته ام : نه عشق ، بلکه فریب خود بود . گناهی که ظاهراً بر آن گستاخیم . حالا من عاشق کسی دیگر هستم که از تو زیباتر است و مهربانتر اما  تو نیز مهربانتر و زیباتر بوده ای . اگر من همانم تو نیز هم ، پس چیست آن چه سایه دارد بر آفتاب ما ؟ تو نیز به هنگام دلتنگیهای عصر ، از آن چه بوده یادی کنی ؟ اگر چنین باشد درست نمیدانم در این بازی از دست رفته ام . فریب میدهم خود را که تو نیز چون من عین روزگار شدی .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط  سمانه  | 

دوستت دارم ای مجنون زیبای اعصار

           

             تصویری رو که مشاهده کردید ، کار دوست خوبم محمود است . دست شما درد نکنه
                آقا محمود . سنگ تموم گذاشتید و موفق باشید . به پاس احترام به ایشون متنی رو به این
                 پست اضافه نخواهم کرد . واقعا زیبا بود . امیدوارم بتونم جبران کنم .  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط  سمانه  | 

ببار بارون ببار بارون

د یر بود

برای رسيدن به تو

پا پيش گذاشتم

خودم را قسمت کردم

تو را سهم تمام روياهايم کردم

انصاف نبود

تو که ميدانستی با چه اشتياقی

خودم را قسمت می کنم

پس چرا

زودتر از تکه شدنم

جوابم نکردی

برای خداحافظی……خيلی دير بود……خيلی دير

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط  سمانه  | 

رويای رنگين

 
 
  
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 5:21 بعد از ظهر  توسط  سمانه  | 

جای امن بودنم گرمی آغوش توست

اشکهایت را با دستان لرزانم از روی گونه هایت پاک میکنم،

نگاهت بی نهایت معصومانه است. قطره های اشکی را که بر

روی انگشتانم مانده است مزمره میکنم، مزه دوست داشتن

میدهد، سرت را روی شانه هایم میگذاری و اشکهایت دوباره

سرازیر میشود، از لرزشی که به شانه هایم میدهی تمام بدنم

میلرزد. سرت را بلند میکنم و به چشمان خیست زل میزنم،

 بازهم معصومی و بی گناه، لبریز عشق. لبهایم را به روی لبهای

 سرخت میگذارم و لحظه ای در رویا میمیرم، و تو مرا از این رویا

بیدار میکنی وقتی لبهایت را از من میگیری، و چشمهایت داد

میزنند که نمیخواهی وابسته من باشی...

سرت را در آغوش میگیرم و ریاکارانه میبوسمش، انگار تمام دنیا

برای من و توست. چه صادقانه گریستی و من چه خودخواهانه باورت نکردم،

 اکنون تنها نشسته ام و اشکی نیست که من پاک کنم و شانه ای نیست

که من آرام بگیرم. کاش از خود نشانی گذاشته بودی...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط  سمانه  | 

سلام به سپیده سحر

بگذار سپيده سر زند
چه باک که من بميرم و شبنم فروخشکد
و شبگير خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد .
و مهتاب رنگ بازد و ستاره ي سحري بازگردد .
و راه کهکشان بسته شود ...
بگذار سپيده سر زند و پروانه به سوي آفتاب پر کشد
.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط  سمانه  | 

سیاوش عزیزم : روزت مبارک باد

 

سیاوش جان : همیشگی ام ، روزت مبارک

چشم مهتاب تا تو را دید                         

                          شب را به فردا سپرد

                                       و خورشید از خجلت حضورت

                                                                   چشمانش را بست

                               و خسوفی شد

                                                                که کس را یارای دیدن نبود      

 

                       

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط  سمانه  | 

سلام به نگار همیشگی ام

سلام به نگار همیشگی ام : سیاوش

اي همه آرامشم از تو پريشانت نبينم                   چون شب خاکستري سر در گريبانت نبينم            اي تو در چشمان من يک پنجره لبخند شادي            همچو ابر سوگوار اينگونه گريانت نبينم              اي پر از شوق رهائي رفته تا اوج ستاره                 در ميان کوچه ها افتان و خيزانت نبينم            مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت           در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبينم              تکيه کن بر شانه ام اي شاخه نيلوفري رنگ            تا غم بي تکيه گاهي را به چشمانت نبينم         قصه دلتنگي ات را خوب من بگذار و بگذر                     گريه درياچه ها را تا به دامانت نبينم       کاشکي قسمت کني غمهاي خود را با دل من                 تا که سيل اشک را زين بيش میهمانت نبينم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط  سمانه  | 

حادثه ی عشق

 تقدیم به تو که ارغوانی ترین حادثه ی دفتر منی و تنها بهانه برای سرودنم 
به آتش می کشد روزی مرا چشم سیاه تو و عاشق می شود آیینه . کجای قصه ها هستی که بعد از خواندنت هر شب 
دلم آرام می گیرد دوباره در پناه تو . تو ای آغاز هر پایان شروع دلپذیر من ، تماشایی است این شبها فقط با روی ماه تو  ، تمام آینه شد مبتلای صبح لبخندت . زمستان می شود وقتی ببیند سوز آه تو ، تو ای شرقی ترین من در این پاییز دلتنگی ، کنار چشمه ی تطهیر می مانم به راه تو ، تو سیب سرخ حوایی نصیبی می برم
من هم 
که شاید با دلم روزی شوم غرق گناه تو .
اگر شعرم کم آورده است پیش آهوی چشمت ،

آرامش

گناه از شعر من بوده نه آهوی نگاه تو

از طرز نگاه تو 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط  سمانه  | 

دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط  سمانه  | 

با تو بودن خوب است

باتوبودن خوب است ، توچراغي و من شـب ،كه به نورتوكتاب دل تو 

  

                                                 وكتاب دل خود را كه خطوط تن تست ، خوش خوشك مي خوانم

 

باتو بودن خوب است ، تو درختی و من آب ، من کنار تو آواز بهاران را 
                              مي خندم؛مي خوانم؛مي گريم؛مي خوانم ، باتوبودن خوب است  

 

توقشنگي مثل تومثل خودت 

              مثل وقتي كه سخن ميگويي  

 

                                        مثل هروقت كه برمي گردي ازكوچه

    مثل تصويردرختي در آب

               

                  روي كـاشـانـه 

درچـشـمـان مـنـتـظـرم مـي رويـي 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 9:1 قبل از ظهر  توسط  سمانه  | 

انتظار

انتظار خیلی سخته

 

پرنده ای را که دوست داری ، رهایش کن

                             اگر عاشق باشه برمی گرده ، وگرنه هیچوقت عاشقت نبوده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط  سمانه  | 

کسی نیست مرا دریابد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هنوز ناله ام در تنهاترین کوچه خیال گذر میکند

 و کسی نیست انعکاسش را نیز گوش دهد .

                                     هنوز در غروب , چشم براهم ولی راهی نیست کسی را در آن ببینم .

تو به من بگو ای غریب آشنا :

در این تنهایی کوچه چه باید کرد ؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط  سمانه  | 

بیا ، بیا

مي خواهم تو را صدا بزنم ولي زبان ندارم
مي خواهم به سويت بيام ولي توان ندارم
مي خواهم تو را ببينم ولي چشم ندارم
من در قلبم تو را دارم
پس با قلبم تو را  صدا مي زنم
و با قلبم به سوي تو مي ايم
وبا قلبم تو به تو نگاه مي كنم 

هنوز در جاده انتظار نشسته وچشمانم را به آسمان بیکران دوخته ام.
هنوز گریه هایم را زیر باران پنهان می کنم
باز در انتظارم که بیایی
بیا تا پیش از این نگاهم غریب نماند
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط  سمانه  | 

مست چشمانت شدم .

خوب خوب نازنین من!

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعرهای ناب!

نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است

من ترا به خلوت خدایی بی خیال خود

((بهترین بهترین من)) خطاب می کنم

بهترین بهترین من!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط  سمانه  | 

تویی همیشه جون پناهم

 تویی که تمامی لحظات زندگی مرا محاصره کردی .

تویی که نمی دانم که خواهی آمد ؟

اصلاً بگو ببينم مي آيي؟

مي آيي.... تا با تمام دلتنگي هاي سرزمين آرزوهايم وداع كنم؟

مي آيي.... تا شقايق هاي قلبم دوباره جان بگيرد؟

مي آيي.... تا از درياي نگاهت

قطره اي هم بر كوير چشمانم بريزم؟

مي آيي.... تا ستاره هاي آسمان زندگانيم

از ناله هاي شبانه ام آرام بگيرند؟

كاش مي دانستم از اوج كدامين قله ،

از دل كدامين شب ، از عمق كدامين

جنگل خواهي آمد....

تا برايت قلبم ، اين بزرگ ترين سرمايه ام را

پيش كش آورم و به تو بگويم :

    **** دوســتــــت دارم****

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط  سمانه  | 

می خواهم

می خواهم ...

در باختن ... در بردن ... در زیستن و در مردن ...

شانه به شانه ات بیایم ...در فصلهای سرد ....

پایم ار بر گودی جا پایت ... بر مخمل برفها بگذارم ..

و با حضور بهار ... از مزرعه سبز دستانت برویم ...

می خواهم مینیاتور شریف خنده هایت ... در هجوم

بالغ گفته هایت ... ثانیه شمار روزهای با تو بودن ....

باشد .. و برگ برگ این تقویم ... با تو به آخر برسد !!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط  سمانه  | 

تقدیم به تو همیشگی قلبم

تو نبودي و من با عشق نا آشنا بودم
تو نبودي و در نهان جان دلم جايت خالي بود
تو نبودي و باز به تو وفادار بودم
تو نبودي و جز تو هيچ كس را به حريم قلبم راه ندادم
و تو آمدي.از دوردستها
از سرزمين عشق
تو مرا با عشق آشنا كردي
با تو تا عرش دوست داشتن سفر كردم
تو مفهوم عاشق بودن را به من آموختي


با تو كامل شدم
با تو بزرگ شدم
با تو الفباي عشق را اموختم
نداي قلب عاشقم را به گوش همه رساندم
به تو و كلبه عاشقمان باليدم
تو نيمه گمشده ام شدي
حال كه اينچنين شيفته توام باش تا در كنارت آرامش بيابم
حتي براي لحظه اي از من جدا نشو
بدون تو دستم سرد است
بدون تو آغوشم تهي و لبريز درد است

به حرمت عشقمان
به حرمت لحظات زيبايمان
مرو كه بي تو من هيچم
بمان با من
بدان كه تا ابد نام تو بر قلبم حك شده
بدان كه عشقمان هميشه پاك خواهد ماند
به وفايم ايمان داشته باش
تا به تو نشان دهم معني واقعي واژه عشق را

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط  سمانه  | 

صدای دلنشینت آرام جانم است

 

دیریست دلهای عاشق در انتظاری شیرین به تپیدن ادامه می دهند، روزها و شب های زیادی از 13 ژوئن گذشت، از آن روزی که تا ابد قلب دنیا وامدار قداست و شکوهش خواهد بود... از روزی که قلب خسته و پر امید این انسان از رنجابی تلخ و دیرین رهایی یافت... روزهای تلخ اما خاطره انگیزی که تنها بهانه و نیاز قدم های پرطنین هر روزه ی او بر خاک سانتاماریا دیدار و عشق بازی با پروردگارش بود... انسانی که عمری با تک تک نفس هایش، صدای اهورائیش و فریادهای سراسر امیدش ساختن دنیایی بایسته تر را به ما آموخت..... دیریست فرمان سکوت گرفته است...

سکوت صبورانه ای که دلهای بیدار پر بانگ تر از همیشه طنین همواره بودنش را شنیدند، از آن روز رسالتی بس عظیم تر آغاز شد... رسالتی که انتظاری شیرین در پی داشت، تمام پلیدی هایی که در برابر قامت بلند و آسمانیش زانو زدند باید در تب این اضطراب بمانند... سکوتش سرشار از ناگفته هاست... اما سرودش نزدیک است، تب شیرین انتظار به سر می آید... او با صدایش باز می گردد، صدایش بیش از همیشه از نور خدا مسلح است... کاترینا تنها بهانه ای است، او برای تمام زخم های سیاره اش می خواند، او بلندای انسان را سرود می کند... روشنی آشنای لحظه ها در راه است، او با سرودش نور می بارد...

به چشم خود می بینم

سیمآب صبحگاهی،

از سر بلندترین کوه ها فرو می ریزد

بانگ می زنم :

برخیز و خواب را...

برخیز و باز روشنی آفتاب را...

با قلب تا ابد عاشقم صدایش را که آبستن عشق است انتظار می کشم... آری، نوید آسمانی ترین طنین صدای او را می دهند. خود دیریست خدا را در صدای او جسته ام.....

ساز تو دهد روح مرا قوت پرواز

از حنجره ات پنجره ای سوی خدا باز

احساس من و ساز تو

جانهای هم آهنگ

حال من و آوای تو یاران هم آواز

گلبانگ تو روشنگر جان است بیفروز

قول و غزل ات پرچم شادی است، برافراز...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط  سمانه  | 

تقدیم به عزیزترینم

 

 

تقدیم به یگانه دوست داشتنی قلبم...: سیاوشم

دوست داشتن....................

امشب از آسمان دیده تو  ، روی شعرم ستاره می بارد  ، در زمستان دشت کاغذ ها ،

پنجه هایم جرقه می کارد

***********************

شعر دیوانه تب آلودم  ، شرمگین از شیار خواهش ها ، پیکرش را دوباره می سوزد ،

عطش جاودان آتش

**********************

آری آغاز دوست داشتن است  ، گرچه پایان راه ناپیداست  ، من به پایان دگر نیندیشم ،

که همین دوست داشتن زیباست

***********************

از سیاهی چرا هراسیدن ، شب پر از قطره های الماس است ، آنچه از شب بجا می ماند

عطر شکر آور گل یاس است

***********************

آه، بگذار گم شوم در تو ، کس نیابد ز من نشانه من ، روح سوزان وآه مرطوب

بوزد بر تن ترانه من

***********************

آه، بگذار زین دریچه باز ، خفته بر بال گرم رویاها ، همره روزها سفر گیرم

بگریزم ز مرز دنیاها

***********************

دانی از زندگی چه خواهم ، من تو باشم...تو...پای تا سر تو ، زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو...بار دیگر تو

***********************

آنچه در من نهفته دریایی است ، کی توان نهفتنم باشد ، با تو زین سهمگین توفان

کاش یارای گفتنم باشد

**********************

بس که لبریزم از تو، می خواهم ، بدوم در میان صحراها ، سر بسایم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

***********************

آری آغاز دوست داشتن است ، گرچه پایان راه ناپیداست ، من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 1:48 قبل از ظهر  توسط  سمانه  | 

منتظر می شینم

 

بارون ، كه مي باره ، تو رو ياد من مي آره

 

منتظر مي شينم ، تا تو برگردي دوباره

سیاوش عزیزم :

دوستت دارم تا همیشه

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط  سمانه  | 

سلام

سلام به تو که تک ريشه حضورت در وجودم به سرعت ريشه دواند و اکنون از وجودم شدی

آری تو را ميگويم

تو که تمامی وسعت قلبم را با حضورت گرم کردی

به روحم جلا بخشيدی

به زندگيم رنگ بوی تازه دادی

و من به تو اميد می دهم

به اميد زندگی برتر

به اميد فردايی روشن

به اميد فتح قله مشکلات و نا اميدی  ( با کمک هم )

و به اميد روزی که در کنار هم آينده ای وصف ناشدنی را بسازيم .

عزيزم ،با تمام وجود دوستت دارم و به تو می انديشم    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط  سمانه  | 

تو مثل .......

  تو مثل يك اتفاقي ، كه مي خواد يك روزي بيفته                       مثل اون شعر تري كه هيچكسي هنوز نگفته

        مثل قاب عكس زردي كه نشسته رو ي ديوار        مثل اشكهايي كه آروم مي چكند رو سينه بي تاب

دست تو حسيه مثل چيدن سيب هاي قرمز               مثل سينه ريزي كه رويش مي نويسند  

 «  بي تو هرگز »

                      مثل زاقه كويري

                                                      بعد يك دعاي بارون                                                  

                                                                                       

      مثل نقش فال قهوه

                                                                                                        توي كوچه هاي فنجان

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط  سمانه  | 

عزيزم : روز ولنتاين مبارك

سياوش عزيزم :‌

  روزت مبارك   

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط  سمانه  | 

ای کاش ...............................

ای کاش می توانستم باران باشم تا تمام غمهای دلت را بشویم
 
ای کاش می توانستم ابر باشم تا سایه بانی از محبت برویت می گسترانیدم
 
ای کاش می توانستم اشک باشم تا هر گاه که آسمان چشمت ابری می شد باریدن می گرفت
 
ای کاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت بنشینم و غنچه بسته لبانت را بگشایم
 
ای کاش می توانستم یک پرنده باشم و پر می گشودم و تا دور دست ها در کنار تو پرواز می کردم
 
و ای کاش سایه بودم تا نزدیک ترین کس به تو می شدم...
 
آری ای کاش سایه بودم تا همیشه و همه جا همراه و هم قدم با تو .
 
دوستت دارم تا همیشه سیاوشم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط  سمانه  | 

(( دوستت دارم ))

 

 

داشتن تو ، حتی برای لحظه ای ، به تمام عمر بی کسی ام می ارزد . همچون دیوانه ای که

 

 لحظه ای داشتن را در تمام رویاهایش باور می کند .

 

وابسته ی تپش های قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد .

 

سرسپرده ی برق نگاه توام ، لحظه ای که مرا در آغوش گرمت میهمان کنی .

 

تک ستاره ی شبهای بی فانوسم شدی ،  روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم .

 

تپش های قلبم در گرو عشق توست که در رگهای زندگیم جاریست .

 

دوری از تو را باور ندارم ، حتی در رویا ، که من ذره ای از وجود عاشقت گشته ام .

 

آرام دل بیقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج می زند ، وقتی به دریای نا آرام اشکهایم می نگری .

 

راز مرگ دلتنگی هایم ، روزیست که ، دستان گرم تو پناه دستان سرد و بی نصیبم باشد .

 

مهتاب می سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به جان خریده است در بازار عاشقی .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط  سمانه  | 

دلاویزترین شعر جهان

 

دوستت دارم

 

من دلاويزترين شعر جهان يافته ام

اين گل سرخ من است

دامني پر كن از اين گل كه دهي هديه به خلق

كه بري خانه دشمن ،‌ كه فشاني بر دوست

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست

در دل مردم عالم به خدا

نور خواهد پاشيد

روح خواهد بخشيد

تو هم اي خوب من اين نكته به تكرار بگو

اين دلاويزترين شعر جهان را همه وقت

نه به يكبار و به ده بار كه صد بار بگو

دوستم داري را از من بسيار بپرس

دوستت دارم را با من بسيار بگو

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط  سمانه  | 

تا آخر عمر باهات می مونم

اگر تو نبودي كدام واژه مرا تا عروج ما مي برد؟ اگر تو نبودي سلام را كه به لبخند پاسخشمي داد؟ نگاه منتظرم راه برنگاه كه مي بست؟ ز پشت پنجره چشمان من كه را مي جست؟ اگر تو نبودي كدام واژه به لب هاي من گره مي خورد؟ سراي خاطره ام رازدار كه مي بود؟ اگر تو نبوديدلم هواي كه ميكرد؟ سفر به ياد كه آغاز مي توانستم؟ اگر تو نبودي فضاي خاطره ام عطر ياد كه را داشت؟ كدام واژه به جاي تو ورد لب مي شد؟ اگر تو نبودي دل غمديده را چه كس ميبرد؟ كدام خنده مرا جان تازه اي مي داد؟ كدام شرم نجيبانه آتشم مي زد؟ كدام بغض غريبانه گريه سر مي داد؟ اگر تو نبودي به شوق كه آغاز مي توانستم؟ به كوي كه پرواز مي توانستم؟ تو را به جان سپيده تو را به سوسن و شبنم تو را به ساقه گندم تو را به سوره مريم تو را به نازكي خاب يك بنفشه زيبا تو را بهبارش باران تو را به آبي دريا تو را بهپاكي كوثر تو را بهعمر شبنم بي تاب تو را به رويش نيلوفرانه در مهتاب تو را به جان شقايق تو را به لاله تب دار تو را به گرمي اتش تو را به لحظه ديدار تو را به هق هق آرام و بي صدا سوگند بمان بمان كه اگر تو بماني بهار خواهد ماند بمان كه اگر تو بماني هزار خواهد خواند بمان بهانه بودن بمان دليل سرودن بمان اميد شكفتن كه اگر تو بماني دوباره خواهم ماند دوباره خواهم خواند براي باور فردا شبانه خواهم راند بمان كه من به شوق بودن با تو به آفتاب روشن فردا سلام خواهم كرد بمان كه گر تو بماني اميد خواهد ماند
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط  سمانه  | 

تمام دنیا فدای یک لبخند تو

هر چیزی دلیلی دارد. هر وجودی، هر بودنی، هر هست ی، علت می خواهد. معنایی دارد.
و دلیل بودن من تویی... معنای هست شدنم...
احساس می کنم دارم فرو می روم در تو. نیست می شوم. انگار منتشر شده ای توی تمام وجودم. توی تک تک سلول هام... اما نه... فراتر رفته ای از وجودم... این روزها آنچنان مرا در خود گرفته ای که هر طرف را نگاه می کنم تو هستی... همه جا نقش چشم های آسمانی ات هست و طرح لبخند زیبایت... روی تنه ی درخت.. توی عطر گل... در صدای خفه ی اذان که از چند کوچه پایین تر می آید... روی خاطره ی خط خطی میزهای دبستان... توی ابرها... از آن بالای بالا، تا این پایین پایین، هر طرف که رویم را بر می گردانم تو هستی... هر کجا را که نگاه می کنم چشمان تو را می بینم...
سیاوش خوبم
گاهی وقتی فکر می کنم که چقدر دوستت دارم، خودم از حجم این همه می ترسم... چرا تمام نمی شوند این روزها؟... چرا این انتظار به سر نمی آید؟... چرا لحظه های نبودنت نمی گذرند... دست خودم نیست معنا... خسته شدم از روزهای نبودنت. از این تکرار کسالت بار بی تو بودن... نه!... قرار نبود از غم بگویم... قرار بود سختی ها مال من باشد... انتظار، غم نبودنت، دلتنگی، تشویش... همه سهم من... قرار نیست تو از ناراحتی ها چیزی بدانی... آرامش و شادی و لبخند سهم تو.. لازم نیست تو از غم ها با خبر شوی... فقط کافی ست لبخند بزنی... تمام غم ها آب می شوند...

                                      تو بخند
                                                تمام ترانه ها فدای یک تبسمت...

گاهی دلم می خواهد خیال کنم که می آیی - پنهانی - و حرف های دلم را می خوانی. و از دریچه ی روشن چشمان آسمانی ات نگاه می کنی به آبی یی که به زلالی دلت نیست، اما برای توست...
بگذار این طور بیاندیشم... چه می شود مگر در خیالی خوش باشیم؟... حقیقت اگر ساز مخالف می زند، رویا را که نـگرفته اند از ما!... بگذار با خیالت دلخوش باشم... در خیال نا باورم ببینمت که عاشقانه هایم را می خوانی و لبخند می زنی... آنچنان زیبا که زمان مات می ماند. و دنیا با تمام عظمتش، عاجز می شود از درکش. و کوچک می شود. و حقیر می شود. و به خاک می افتد...
چقدر خدایمان مهربان است معنا... چقدر بخشنده است که نعمت خیال را بخشیده به آدمی...
بگذار با خیال خوش باشم... بگذار در خیال ببینم که حقیقت است... مرز بین حقیقت و خیال را گم کرده ام معنا... آشفتگی ام دیدن دارد... از دست نوشته هایم معلوم است. نیست؟...
دلم برایت تنگ شده سیاوش...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط  سمانه  | 

برایش بنویس دوستت دارم

براش بنويس دوستت دارم

                           آخه میدونی !!!!!!!!!!!

                                                       آدمها گاهی اوقات خیلی زود حرفهاشونو از یاد میبرند

ولي يه نوشته , به اين سادگيها پاک شدني نيست .

گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره

ولي تو بنويس ..
تو ...
بنويس .

يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه

يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه

يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمي چسبه

دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره

يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه

يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه

يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه

يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناري خوش آواز ، يه لب خندون ،

 يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشي ، يه قلب پاک، يه ديوار استوار ،

 فقط يه جا معني داره ،

جائي که چشماي اشک آلودت رو من پاک کنم ،

دل غم آلودت رو من شاد کنم ،

جفت کبوتر عاشقي مثل من باشي ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لباي کوچيکت رو من خندون کنم ،

نقاش دفتر خاطرات من باشم ،

پاکي قلبت رو با سلامت عشقم معني کنم ، و فقط از اينکه به من

تکيه مي کني احساس مسئوليتم بيشتر ميشه

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط  سمانه  |